Showing posts with label بربلندای خیال. Show all posts
Showing posts with label بربلندای خیال. Show all posts

به یاداحمد شاملو

گاهی آویزان شدن از نردبان شعروادبیات بهترین راه برای فریاد دردهای دل آدمی ست.این روزها داستان من داستان همین آویزان شدن است انگار


دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی است نازنین
و عشق را کنار تیرک راهوند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
و در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
به یاد استاداحمد شاملو

برام از خاطره سنگری بساز

تو شب‌هاي پرسه دلواپسي
كه مي‌خوام دنيا رو فرياد بزنم
به كدوم لهجه ترانه سر كنم
به كدوم زبون تو رو داد بزنم
گم و گيج و تلخ و بي‌گذشته‌ام
توي اين شهري كه پناه داده به من
از كدوم طرف مي‌شه به هم رسيد
همه كوچه‌ها به غربت مي‌رسن

تو كدوم پس كوچه اولين سلام
گنبد سبز رو پر از ترانه كرد
تو كدوم محله واپسين وداع
غزلهاي عشق رو غمگنانه كرد

كوچه‌ها و خونه‌ها محله‌ها
اينجا دفترچه‌هاي بي‌خاطره‌اند

برام از خاطره سنگري بساز
بيد بي‌ريشه رو شن‌باد مي‌بره
نسل بي‌گذشته رو خاك غريب
مثل شخم كهنه از ياد مي‌بره
مي‌خوام از باغچه سبز امروزها
سبد خاطره‌هام رو پر كنم
مي‌خوام از عطر دوباره گل شدن
شهر سالخوردگي‌هام رو پر كنم

پرسه در خاك غريب پرسه بي‌انتهاست
هم‌گريزغربتم زادگاه من كجاست

ایرج جنتی عطایی

!پ ن:این روزها برای گریز از سیب زمینی بودن به هرچیزباید چنگ زد

حذر از عشق ندانم

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد، تو به من گفتي:
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا،‌ كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :‌
“حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟‌
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم”
باز گفتم كه: ” تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!”
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

درد مردم زمانه


دردهای من جامه نیستندتا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستندتا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستندتا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند
انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم حرف حرف درد رادر دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد رابا گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرادست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرادرد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

مرحوم قصر امین پور
پ ن:امان از وقتی که عقربه های ساعت دیواری اتقاق تنهایی ت هرزگی شون رو به رخ می کشند وبی پروا به شماره های بی احساس می چسبند